...
غمگینـــــــم.. : (
غمگینـــــــم.. : (
لـب هایم را از یـاد برده ام ! ..
* روزبـه سوهانـی

+ چقـدر چشمانـــم می ســوزد
به گمانـم تکــه ای از لبخنــدت در آن هـا جـا مانــده اسـت!
1 ( فریبـا فوقانـی )
+ به مـن می گوینـد که نـباید از این حرف های ناخوشاینـد بزنم
و حتی نـباید به او فکــر کنم !
شایـد بتوانم چیزی نـگویـم ، اما چطـور می توانـم به او فکــر نـکنم ؟
برای فکـر نـکردن چه کار می شـود کـرد ؟ چه کسـی آن را کنتــرل می کند ؟
در طـول بدنـت حرکـت می کند. جلو ، عقـب . مثل چنـد تا کرم ؛ چند تا مـرض...
2 ( ناتالیـا گینزبـرگ )
+ شاید بعضـی از زن هـا دلشون نخواد رام بشن..
شاید تنهـا بخـوان آزادانـه پیش بـرن تا وقتـی کسـی رو پیدا کنـن
که مثـل خودشـون رام نـــشدنــی باشـه..
3 ( سـی بوشـنل )
+ امـان،
امان ز فاصلــــه ها، بُعــدها، جدایـــــی ها
و درک فلسفــه ی پرسشــی که چــــــــرا !
4 ( اسد. بقایـی )